تبليغاتX
گیتار خسته من

گیتار خسته من

دل نبندید

به چیزی که دل نداره  دل نبند  !
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:21  توسط مجید  | 

دختر جنی

دختري 19 ساله به نام زينب با جن ها در ارتباط است او مي گويد كه بعد از چندي اين جن ها باعث آزار و اذيت او و مادرش شده اند .
خانه آنها در يكي از محله هاي جنوب تهران است . و حالا گفتگوي زينب را بشنويد:
*از كي با اين موجودات در ارتباطي :
**از سه ماه پيش
*آيا دوران كودكي جن ها را ديده بودي يا از چيزي مي ترسيدي ؟
**من در كودكي نه جن ديدم و نه از چيزي مي ترسيدم ، من حتي در تاريكي براي گربه قبلي ام غذا مي بردم حتي از تاريكي هم نمي ترسيدم .

خدایی نظر یادت نظره

(برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:30  توسط مجید  | 

حکایت - 2

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:21  توسط مجید  | 

حكايت - 1

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...          

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:21  توسط مجید  | 

يك داستان عجيب

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد. چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

(برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:21  توسط مجید  | 

زندگي يعني .......

دنيا را بد ساخته اند...

کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد.

کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .

زندگي يعني اين

 

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:21  توسط مجید  | 

آرش كمان گير

آرش کمان‌گير از قصه‌هاى کهن ايرانى است که در اوستا آمده است. ميان ايران و توران سال‌ها جنگ و ستيز بود. در نبردى که ميان افراسياب تورانى و منوچهر شاه ايران درگرفت. سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد. عاقبت دو طرف به آشتى رضا دادند و براى آن که مرز دو کشور روشن شود و ستيز از ميان برخيزد. پذيرفتند که از مازندران تيرى به جانب خاور پرتاب کنند. هرجا تير فرود آمد همان‌جا مرز دو کشور باشد و هيچ يک از دو کشور از آن فراتر نروند. تا در اين گفت‌وگو بودند فرشته? زمين ”اسفندارمذ“ پديدار شد و فرمان داد تا تير و کمان آوردند و آرش را حاضر کردند. آرش در ميان ايرانيان بزرگ‌ترين کمان‌دار بود و به نيروى بى‌مانند او تير را دورتر از همه پرتاب مى‌کرد. فرشته? زمين به آرش گفت تا کمان بردارد و تيرى به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهناى کشور ايران به نيروى بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين راه بگذارد. پس برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهيان نمود و گفت: ببينيد که من تن‌درست‌ام و نقصى در بدن ندارم. اما مى‌دانم که چون تير را از کمان رها کنم همه? نيرويم با تير از بدنم بيرون خواهد رفت. آنگاه آرش تير و کمان را برداشت و بر قله? کوه دماوند برآمد و به نيروى خداداد تير را از پشت رها کرد و خود بى‌جان بر زمين افتاد. هرمز خداى بزرگ به فرشته? باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد. تير از بامداد تا نيم‌روز از آسمان مى‌رفت و از کوه و دره و دشت مى‌گذشت در کنار رود جيحون بر ريشه? درخت گردوئى که بزرگتر از آن در عالم نبود نشست. آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند و هر سال به ياد آن روز جشن گرفتند. گويند جشن ”تيرگان“ که در ميان ايرانيان باستان معمول بود از اينجا پديد آمده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:0  توسط مجید  | 

داستان آب و گل

يک روز  گل و آب با هم برخورد مي کنن و دوست ميشن
آنها دوستي خوبي داشتن و البته با گذشت زمان مي تونن همديگر را بهتر بشناسن
تا اينکه روزي گل احساس مي کنه که عاشق آب شده
گل که براي اولين بار عاشق شده عطر زيباي خود را به اطراف پراکنده ميکنه و خيلي خوشحال و سرحاله
بعد از مدتي زماني مي رسه که آب هم کم کم احساساتش نسبت به گل تغيير ميکنه
آب هم احساس مي کنه که عاشق گل شده ، آب هم براي اولين باره که عاشق شده
روزها و هفته ها مي گذرن و گل بارها از خودش مي پرسه:  "آيا آب هم منو دوست داره؟"
آب هيچ وقت احساسات خودش را به گل نشان نداده و هميشه بي تفاوت از کنار آن مي گذره
گل ديگر نمي تونه تحمل کنه و  به خودش جرات مي ده و به آب مي گويد :  "من دوستت دارم"
آب هم بهش جواب ميده: "من هم همچنين"
گل صبر ميکنه ، روزها مي گذرن ، گل دوباره به آب "تورو دوست دارم" مي گه و آب  با جمله "من هم همينطور" جواب مي ده
گل صبر ميکنه و صبر ميکنه
تا آنجا که ديگر عطري از گل پراکنده نمي شده و گل يه بار ديگه به آب مي گه"دوستت دارم"
آب خيلي معمولي برخورد مي کنه و به گل ميگه" خوب من هم گفتم که من هم همينطور"
گل مريض ميشه، ديگه رنگش پريده و زرد شده
گل در بستر بيماريه و آب بالاي سرش به انتظار نشسته
گل کم کم پرپر مي شه ولي باز هم به سختي رو به آب ميکنه و بهش ميگه که "من تو رو واقعا دوست دارم"
آب در مقابل اين صحنه خيلي ناراحت و غمگين سراغ دکتر ميره و براي گل دکتر مياره
دکتر بعد از معاينه به آب ميگه " وضع گل نا اميد کننده است و ديگه هيچ کاري نمي شه براش کرد"
آب از دکتر علت بيماري گل رو ميپرسه و دکتر جواب ميده:  " اون هيچ بيماريي  نداره، او فقط بي آب مونده و داره خشک ميشه ، همين" و آب مي فهمه که فقط گفتن دوست دارم براي عشقت کافي نيست
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط مجید  | 

من از این گور سرد می ترسم

من از این گور سرد می ترسم

خبر آرام در صدایت ریخت

ناگهان شانه هات لرزید ند

شاخه های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچید ند

چشم ها را کلافه و مبهوت

پشت سر هم باز و بسته می کردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطرهایی درشت غلتید ند

*

صبح تاریک و سرد بهمن ماه از دهان ها بخار می آمد

مرده ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می چیدند

دست بی اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته می شست

چشم های غریب و غمگین ات پشت دیوارها نمی دیدند

مادرم هم نگفت: عزیزم! قسمم هم نداد برگردم

مثل تازه عروسها وقتی پیکرم را سپید پیچیدند

بعد از آن دست دیگری آمد پلک سنگین و خیس من را بست

چشم های تو دیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند

زیر سنگینی لحد انگار دلم از ترس و غصه می ترکید

مشتی از خاک های بی وقفه توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می زدم

برگرد

من از این گور سرد می ترسم

گوش هایت چقدر کر شده بود

حرفهای مرا نفهمیدند

گریه های تو کلافه ام می کرد

ناله هایم بلند تر شده بود

اسکلت های پیش کسوت تر به من و ناله ام خندیدند

هق هق تو شدیدتر می شد

بدنت مثل بید می لرزید

مثل سریال های تکراری ابر ها بی دلیل باریدند

چون روال همیشگی هر کسی سوره ای خواند و دور شد از من

دستهایی فشرد دستت را

صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت مثل یک تکه ماه می ماندی

مردمک های خیس و براقت مثل الماس می درخشیدند

هم دلم تنگ میشود بی تو

هم از این گور سرد می ترسم

چه کسی گفته مرگ آزادی است؟ زیر این خاک نخوابیدند

**

شهر سرد و بهمن ماه

سایه ات روی سنگ می لرزید

عقربک ها هزارو چند دور روی هم مثل باد چرخیدند

مثل هر پنجشنبه می آیی

من به پایان رسیده ام کم کم

شانه های تکیده ام اینجا زیر باران وبرف پوسیدند

اینجا یا ابری است یا باران می بارد

روی این شهر لعنتی انگار خاک سنگین مرده پاشیدند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:0  توسط مجید  | 

حق ندارد بهانه بگيرد دختري که ....

حق ندارد بهانه بگيرد دختري که عروسک ندارد
((نه ندارم!))پدر راست مي گفت او به حرف پدر شک ندارد
دخترم خسته ام چند بخش است باز هم کفر بابا در آمد
او نمي فهمد اين حرف ها را او که يک قلب کوچک ندارد
ياد روز نمايش که افتاد باز هم صورتش سرخ تر شد
((من بيام؟اجازه؟ اجازه؟))نه لباس تو پولک ندارد
راديو قبض برق و اجاره ((ماه لالا و خورشيد لالا))
برق آمد و او خواب مي ديد باز برنامه کودک ندارد
صبح فردا خيابان بهانه (( دختربد تو ديگر بزرگي
لج نکن اه ببين آن يکي هم مثل تو بادبادک ندارد((
((شايد از او عروسک بگيرم بايد اين را بخواهد))ولي نه
توي گوشش يکي گفت: ((مادر چند سال است عينک ندارد((
دخترم خسته ام چند بخش است
ها هجي کن:((به قرآن ن-دارم((
نقطه‌اي آسمان سه ساله بي تو اينجا چکاوک ندارد
لاي لالا اميد برادر گريه!نه نه تو بايد بخوابي
در مزار غريبي که ديگر شيشه هاي مشبک ندارد
اين طرف پلهاي سياست آن طرف ميزهاي رياست
و پدر که به من گفته حتي پول يک نان سنگک ندارد
بايد او بشکند قلکش را تا براي پدر گل بگيرد
چند شب بعد بابا که آمد يادش آمد که قلک ندارد
عمه! بيدار هستي عزيزم: (( لاي لالاي لاي لالاي لالا((
 
حق ندارد بهانه بگيرد دختري که عروسک ندارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:55  توسط مجید  | 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:24  توسط مجید  | 

كفـــرنامه

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم

در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

جهان را روي هم كوبيدم، از نو ساختم گيتي

ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم، كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده، خود گشتم خداي او

خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سر به سر برنامه پيشين

هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم

خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سري كو داشت بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم

نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت

گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

 

...خداوندا نفهميدم خطا كردم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 9:10  توسط مجید  | 

مولانا

 

مايه اصل و نسب در گردش دوران زر است *** متصل خون مي خورد تيغي كه صاحب جوهر است

ناكسي گر از كسي بالا نشيند فخر نيست ***روي دريا خس نشيند زير دريا گوهر است

دود اگر بالا نشيند كسر شأن شعله نيست ***جاي چشم ابرو نگيرد گرچه او بالاتر است

شست و شاهد هر دو دعوي بزرگي مي كنند ***پس چرا انگشت كوچك لايق انگشتر است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:49  توسط مجید  | 

تپش سايه دوست

 

تا سود قريه راهي بود.

چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي،

شب درون آستين هامان.

 

***

 

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.

از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،

كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.

منطق زبر زمين در زير پا جاري.

 

***

 

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد.

پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.

چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.

هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.

هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.

جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.

ما گروه عاشقان بوديم و راه ما

از كنار قريه هاي آشنا با فقر

تا صفاي بيكران مي رفت.

 

***

 

بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد:

روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب

و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.

*****

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:42  توسط مجید  | 

اي عشق مدد كن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:2  توسط مجید  | 

مکعب و کره

مكعب برگشت به كره گفت :  "

تو در هيچ زمينه اي اعتقاد مشخصي نداري  ،

جهت گيري نكرده اي .

نسبت به همه چيز و همه كس با ملايمت برخورد مي كني ،

هيچ وقت حرف تند و تيزي نمي گويي .

من مطمئن هستم تو هرگز نمي تواني با اين روش راه را به آخر برساني .

همين مدارا دست و پايت را مي بندد . "

كره گفت :  " تا پايين كوه مسابقه بدهيم ؟ "  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:40  توسط مجید  | 

الهی!
تقدیرم را زیبا بنویس.
کمکم کن آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:29  توسط مجید  | 

الو سلام منزل خداست؟

الو سلام منزل خداست؟

 اين منم مزاحمي كه آشناست......هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است...

ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست....

 شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد...

 حساب بنده هايتان جداست؟

 الو............

 دوباره  قطع و وصل تلفنم شروع شد........

 خرابي از دل من است

 يا كه عيب سيمهاست؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:0  توسط مجید  | 

زندگي چيست ؟

زندگي چيست ؟

زندگي خوردن و خوابيدن نيست انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.


زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.


يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.


(دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:30  توسط مجید  | 

اگر دو تا پسر رو ببرن بهشت .... !؟

می دونم همچین چیزی غیر ممکنه اما یه جورایی با زورم که شده تصور کنید دو تا ذکور رفتن بهشت :

  هر روز که همدیگرو می بینن شروع می کنن به خالی بستن :

 

 اولی:  بابا اینجا چقدر اروپاست !! البته من زیاد خارج نبودم,  یه 10_20  مرتبه بیشتر نرفتم,  ولی تقریبا همین جوری بود .

 

دومی : آره خوب ... به خصوص اینجایی که من هستم , یه کافی شاپ  داره که غروبا حوریای خشگل میان اونجا ....

من اصلا تو نخشون نیستما ! خودشون هی شماره میدن (!!!)

 

 _ ای بابا کار من دیگه از این جور چیزا گذشته ... دیروز فکر میکنی کی رو دیدم ؟؟ 296 امین دوست دختری که تو زمین داشتم ! کلی براش مایه گذاشته بودم  ... نامرد یه خواستگار پولدارتر داشت , به خاطر اون منو ول کرد !

دیروز دم در بهشت چند تا بسیجی بهش گیر داده بودن ... اول که بهش می گفتن آرایش ات رو پاک کن بعد برو تو ... بعدا گفتن تو دل یکی رو شکوندی, اینطوری نمیشه بری  ..

به منم گفتن می تونی به ازای بخشیدنش بعضی از کارای نیکش رو برداری  یا گناهاتو بدی به اون  گفتم نه تو مرام ما نیست .... خلاصه داداش, مفتی بخشیدیمش اومد بهشت . از دیروزم کلی منتم رو می کشه ... ولی دیگه نمی تونم ..می فهمی که چی می گم ... نافرم حالمو گرفت.... بد شانسی رو می بینی ؟؟!! صد بار به مادرم اینا گفته بودم بابا وقتی من مردم دو تا  CD داريوشدارم اونا رو هم بذارین کنارم ... نذاشتن که !!!!! واسه اینجور مواقع گفته بودم دیگه !!

 

 _ بی خیال بابا , غروب بیا بریم بیرون , به من یه ماشین دادن آخر سرعته ... حالا مثل ماشینی که خودمون داشتیم که نیست ... ولی خوب بدم نیست (!!)

 

 _ بهت فقط یه ماشین دادن ؟؟!! بیا ببین به من یه خونه دادن , راه که میره هیچ ! پروازم میکنه (!!)

یه کامپیوترم بهم دادن خداست ! ... هر وقت مادرم اینا رو زمین , فاتحه ای , صلواتی , چیزی برام می فرستن , كانكت می شیم,  یه webcam  هم داریم خلاصه کلی حال می کنم دیگه ...

 

 _ نه خوب .. من که اصلا هر وقت دلم هوای زمین رو می کنه دستور می دم خانوادمو یه سر بیارن و ببرن , اینترنتی حال نمیده ... هفته ای 5-6 بار میان بهشت , میرن زمین .... (!!!!)

 

   در انتها, بس که این دو تا خالی می بندن , فرشته ها دست به دامن خدا میشن, که پروردگارا.. هر کدوم هزار سال عبادتمونو میدیم , ولی اینا رو از اینجا ببر ..

 حالا این دو تا الان تو جهنم هستن , کم نمیارن که !! نمی خوان نشون بدن که چه عذابی دارن می کشن :

 

 _  اونجا هوا چطوره ؟

 

 _ عالی ... یه موقع هایی گرم میشه ... ولی همش دارن بادم می زنن ... اونجا چطوره ؟

 

 _ اینجا که یه موقع هایی اونقدر هوا خوبه آدم هوس می کنه با یه زیر پیرهنی بره اسکی (!!!!!)

امروز ناهار چی خوردین ؟

 

 _ م م م ... امروز ناهار اینجا به همه قیر می دادن , اما من زنگ زدم برام پیتزا آوردن .

اوضاع احوالت چطوره ؟

 

 _ هیچی .. هر روز چند نفر میان ماساژم میدن  ... نمی دونم چرا یه خورده سفت ماساژ میدن (!) آدم استخوناش می پکه (!!!)

 

                              * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

نتیجه اخلاقی اینکه : ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:30  توسط مجید  | 

پنجره

در بيمارستاني، دو بيمار در يك اتاق بستري هستند. يكي از بيماران اجازه دارد كه هر روز بعداز ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار پنجره اتاق بود، بنشيند، ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره است، مي نشست و تمام چيزهايي كه كنار پنجره مي ديد را براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.

پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت. مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان كهن به منظره ي بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بودند. و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. همانطور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري مي شد.

تا اينكه روزي مرد كنار پنجره از دنيا مي رود و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي با درد بسيار، خود را به سمت پنجره مي كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي توانست آن منظره ي زيبا را با چشمان خودش ببيند، ولي در كمال تعجب، با يك ديوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار مي گويد كه هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است. پرستار پاسخ مي دهد: ولي آن مرد، كاملا نابينا بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:50  توسط مجید  | 

آرزو

پادشاهى در کوچه و بازار گردش مى‌کرد. از داخل خرابه‌اى صدائى به گوش او خورد. از لاى در داخل خرابه را نگاه کرد ديد دو دختر و يک مرد دور هم نشسته‌اند و حرف مى‌زنند. مرد از زن خود پرسيد: تو چه آرزوئى داري؟ زن گفت: دلم مى‌خواهد گيس سفيد اندرونى شاه بشوم و تو هم يکى از قراوالان قصر شوي. مرد از دخترها پرسيد شما چه آرزوئى داريد؟ يکى گفت دلم مى‌خواهد يکى از زنان حرم‌سراى شاه باشم. دختر ديگر گفت: دلم مى‌خواهد سوگلى حرم‌سراى شاه باشم و روز عروسى هم شاه خودش قاليچه مرا به‌دوش بگيرد و براى من ببرد سربينهٔ حمام.

شاه پوزخندى زد و راه خود را گرفت و رفت. صبح، شاه دستور داد آن چهار نفر را بياوردند. بعد به آنها گفت هر حرفى ديشب زده‌ايد الان هم بگوئيد وگرنه گردنتان را مى‌زنم. آنها حرف‌هاى خود را گفتند. شاه دستور داد دخترى که آرزو کرده بود سوگلى شاه بشود و شاه قاليچه‌اى برايش سربينه حمام ببرد گردن بزنند. زن را به اندروني، دختر را به حرم‌سرا و مرد را به قراول‌خانه فرستاد. وزير دختر را به صحرا برد که سرش را ببرد اما دل او سوخت و به شرطى که دختر از آن ولايت برود او را رها کرد.     

دختر راه صحرا را گرفت و رفت و رفت تا خسته شد به سنگى تکيه داد و با چوب‌دستى که داشت شروع کرد به خراشيدن زمين. ناگهان نهر آبى جارى شد. دختر تخت سنگى روى آب گذاشت و رفت روى تپه نشست و همين‌طور که فکر مى‌کرد چوب خود را به زمين مى‌کشيد. ناگهان چوب او به زنجيرى گير کرد. آنجا را کند تا به خمره‌اى پر از زر رسيد. دختر چند نفر را استخدام کرد تا براى او زراعت کنند. معمارى هم خبر کرد تا قصر باشکوهى براى او بسازد. يک سال گذشت و قصر دختر آماده شد.     

يک روز شاه در پشت‌بام قصر خود قدم مى‌زد. ديد در جاى دورى چيزى مى‌درخشد. چند سوار فرستاد تا ببيند آن چيست. سوارها رفتند تا به قصر رسيدند. پرسيدند قصر مال کيست؟ دختر گفت مال من است. من دختر پادشاه مغرب‌زمين‌ هستم. از پدرم قهر کرده‌ام و به اينجا آمده‌ام. سوارها برگشتند و ماجرا را به شاه گفتند.     

صبح فردا پادشاه به‌همراه وزير و چند سوار به قصر دختر رفتند. پادشاه سخت دل‌باخته دختر شد و از دختر خواستگارى کرد. دختر گفت: قبول مى‌کنم اما بايد آداب مغرب‌زمين را به‌جا آوريد. اين رسم ما است که موقع عروسى داماد بايد قاليچه‌اى را بر دوش بيندازد و شخصاً براى عروسى به حمام ببرد.    

پادشاه که سخت شيفتهٔ دختر شده بود قبول کرد. چند روز گذشت. روز عروسى پادشاه قاليچه را به‌دوش انداخت و به حمام برد. بعد از عروسى هم دختر را به قصر برد. مدتى گذشت و دختر حقيقت را به پادشاه گفت. و اضافه کرد: ”ديدى که من به آرزويم رسيدم و تو خودت قاليچه را به‌دوش گرفتى و به حمام بردي؟“

          شاه پدر و مادر دختر را هم خبر کرد و سال‌ها به خوشى زندگى کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:23  توسط مجید  | 

يادمان باشد . . . .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره  

يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:20  توسط مجید  | 

آموزش گیتار- تمرینات مقدماتی دست چپ و راست- 1

در این قسمت تمرینات مقدماتی برای نو آموزان گیتار قرار میگیرد . این تمرینات بر چند هدف متمرکز شده است 1= توانایی تشخیص نت ها و صدای مربوط به آن 2=تقویت و تفکیک اعصاب دست چپ و راست 3=هماهنگی انگشتان در اجرای تمرینات.

تمرینات این قسمت بصورت قدم به قدم میباشد یعنی باید در یک تمرین- مرحله - بتوانید به مهارت برسید سپس به سراغ تمرین مرحله بعدی بروید»

قبل از هر چیز باید با سیم های گیتار و نت های مخصوص به آن آشنا شوید .

سه سیم اول - نایلونی را تریبل میگوییم و سه سیم فلزی را باس مینامیم و به ترتیب از پایین ( از اولین سیم نایلونی ) نت ها بدین صورت است:

سه سیم اول - نایلونی - تریبل
سیم 1 - می
سیم 2 - سی
سیم 3 - سل
و سه سیم فلزی - باس
سیم چهارم - ر
سیم پنجم - لا
سیم ششم - می

پس با نت های 6 سیم آزاد گیتار آشنا شدید :

کلیه تمرینات را به دو روش آپویاندو و تیراندو انجام میدهیم :

مرحله اول:
انگشت i ضربه به سیم میزند بر فرض بصورت آپویاندو و سپس زدن ضربه به سیم دوم - سوم - چهارم و پنجم و ششم و برمیگردیم یعنی باز هم سیم 6- سپس 5 - 4 - 3 - 2- و در نهایت 1

این تمرین را بصورت تیراندو نیز انجام دهید .

یکی از متدهای جالب در نوازندگی برخی از اساتید بین المللی گیتار این است که بر این تکیه دارند که تمرینات تیراندو در یک روز و تمرینات آپویاندو در روز دیگر باشد ( این نکته در سطوح پیشرفته تاثیرات بسیار مثبتی بر روی نوازندگی خواهد داشت ).

نکات:
-به اجرای دقیق ضربات اپویاندو و تیراندو توجه کنید - به مطالب قبلی رجوع کنید تا متوجه باشید رعایت چه نکاتی لازم است
- در اجرای ضربات آپویاندو یکی از اشتباهات معمول این است که هنرجو به صورت سر دادن ضربات را میزند سعی کنید تا ضربه بزنید و از سر دادن انگشتان بر روی سیمها خود داری کنید.

مرحله دوم :
حال این تمرین را با دو انگشت i و m انجام دهید .
همانند قدم زدن وقتی انگشتی ضربه میزند هنگامی که انگشت بعدی میخواهد ضربه خود را بزند انگشت اول از روی سیم برداشته میشود و به جای اصلی خود بر میگیرد - در ذهن خود قدم زدن را مجسم کنید -

سپس ابن تمرین را با این فرمهای انگشتان ادامه میدهیم:
im - mi
m a - a m
i a - a i
p

اما در تمامی ای تمرینات این اصول را رعایت کنید:

1= تمرینات را با حوصله و دقت انجام دهید بهیچ عنوان سعی نکنید سریع بزنید به استیل خود در هنگام اجرا توجه کنید از شکستن و خم کردن مچ در هنگام با لا رفتن بر روی سیم های باس خود داری کنید و سعی کنید از طریق بالا بردن آرنج آنهم به مقدار اندک زاوبه و استیل دست راستتان را حفظ کنید.

2= پس از مهارت در انجام تمرینات و درک ضربات و چگونگی اجرا آنرا کلیه تمرینات را با مترونوم تمرین نمایید . با سرعت پایین بر فرض با سرعت 60 - سیاه - یعنی در هر 1 ثانیه تنها یک ضربه زده شود . و با با سرعت پایین تر.

3= پس از مهارت اجرا با مترونوم سعی کنید هم با مترونوم هم با ضرب پا تمرینات را انجام دهید . در ابتدا سعی کنید تا بدون استفاده از گیتار ضربات پای خود را با مترونوم هماهنگ کنید سپس همراه با مترونوم و ضربه پا تمرینات را اجرا نمایید.

4= اجرای تمرینات با خواندن نت های سیمهای ازاد بعنوان مثال اگر بر روی سیم یک ضربه میزنید نت آنرا که می میباشد بخوانید و بهمین صورت ادامه دهید
5= در نهایت اجرای تمرینات با استفاده از مترونوم - ضربات پا و خواندن نت
6=سرعت ملاک نیست سعی کنید تا نت ها را شفاف بیان کنید . سرعت بمرور زمان خود بوجود می آید.

سعی کنید در هر یک از مراحل فوق به مهارت مطلوب برسید و سپس به سراغ تمرین بعدی بروید.

تمرین دست چپ :
قبل از تمرین به نکات گفته شده در این مطلب دقت نمایید:
http://www.guitar4all.com/?p=598

تمرین شماره 1- کروماتیک
تمرینات کروماتیک یکی از محبوبترین و مفیدترین تمرینات در نوازندگی میباشد ( در مورد کروماتیک در مباحث تئوری خواهیم گفت ) .و این تنوع بسیار زیادی در نوع اجرا دارا میباشد.
اما تمرین مقدماتی برای دست چپ
انگشتان 1 -2 -3 -4 را بر روی پوزیسیون 5 ( فرت پنجم قرار میدهیم ) یعنی انگشت 1 بر روی فرت پنج - انگشت 2 بر روی فرت 6 - انگشت سوم بر روی فرت 7 و انگشت 4 بر روی فرت 8 و بر روی سیم اول - می

ابتدا انگشت 1 سپس 2 - 3 - 4 بدون اینکه انگشتان 2 -3 -4 را بردارید انگشت 1 را از روی سیم اول برداشته و بر روی فرت 5 سیم دوم - سی - قرار میدهید و بار هم بدون اینکه انگشت 3 -4 را از روی سیم یک بردارید انگشت 2 را بر روی سیم دوم فرت 6 قرار میدهید و بهمین ترتیب انگشتان 3 و 4 بر روی سیم دوم فرتهای 7 و 8

با همین ترتیب به سراغ دیگر سیمها میروید یعنی سیم سوم الی 6 بصورت رفت و برگشت .
بسیاری از هنرجویان تنها تمرین را بصورت رفت یعنی از سیم 1 تا 6 انجام میدهند که بایستی حرکت برگشت از سیم 6 به طرف سیم 1 نیز انجام گردد.
در برگشت وضعیت به این صورت است .

ابتدا انگشت 1 بدون اینکه انگشتان 2-3 -4 را بردارید بر روی سیم 5 و فرت 5 قرار میگیرد و سپس انگشت 2 بدون اینکه انگشت 3 و 4 برداشته شود بر روی سیم 5 و فرت 6 قرار میگیرد و به همین منوال تا انتها ادامه میدهیم.

حال چرا ما این تمرین را از پوزیسیون 5 شروع کردیم؟
در هنگام شروع انگشتان دست چپ انعطاف پذیری کمی دارند و به اصطلاح باز نمیشوند اگر از پوزیسیون 1 - فرت اول - شروع کنیم یا موجب بر هم خوردن استیل دست چپ میشویم و یا موجب فشار بیش از حد و دردهای عضلانی . چونکه فاصله فرت ها هر چقدر به سمت جلو و بدنه گیتار برویم کمنر میشوند و هر چقدر به سمت دسته گیتار برویم بیشتر.

نکته :
انگشتان دقیقا در گوشه فرت ها قرار میگیرند نه در وسط .

اما فواید این تمرین:
تفکیک عصبی انگشتان دست چپ میباشد و همچنین اینکه در این تمرین بصورت غیر ارادی یاد میگیرند تا در مراحل پیشرفته انگشتانشان نزدیک سبم ها قرار گرفته و موقع اجرا در گوشه فرت ها براحتی جای بگیرند.

 

منتظر نظرات شما عزیزان هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:18  توسط مجید  | 

دوستان خوب من سلام

من می خوام همزمان که گیتار یاد می گیرم آموخته های خودمو در این وبلاگ قرار بدم.

امیداورم مطالبی که در اختیار شما دوستان می گذارم مفید واقع بشه.

نظر دادن شما و انتقاد و پیشنهاد خیلی می تونه به من کمک کنه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7:57  توسط مجید  | 

دیگه گیتارمنم دلش گرفته

دیگه گیتارمنم دلش گرفته از صدام
غم نشسته تو نگام
غروبه بی رنگه جمعه چشمم از من بیزار
رو برویم دیوار
نمی دونم چی بخونم شعری که غصه نباشه
چیزی یادم نمیاد
شعر یادم نمیاد
وقتی که از تلخیه روز شب می مونم بیدار
دلمو میدم به دست دل تنگه گیتار
حسمو با هر صدایی که بخونم
خوب میدونم
اونی که تلخیه شعرامو می فهمه
از غم و غصه ی شعرام نمی رنجه
دل تنگه گیتار 

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 8:30  توسط مجید  |